ميان بودن و نابودن يک فرصت ديگر.... ببخشم یا نبخشم من ؟؟؟
من ميبينمش
ایستاده آن سو تر
بغل بگشوده..... من را سوي خود ميخواند.... اما.....
واي از اين بغضي................... که در سينه است
نگاهم ميکند
ميخواندم
من در سکوتي سرد ....................ميمانم
برايش پاسخي؟؟ هرگز
غروري کور.................... فرمان ميدهد خاموش

و اينک يک سلام و دست مهري تا که بفشارد........... دو دست خالي من را
و دستانم که انگشتان تنهاي مرا در خويش ميکاود
نگاهش ميدود.............. تا پشت چشمانم
دو پلک بستهام راه نگاهش را..................... چه بيرحمانه ميبندد
نگاه مهربانش پشت پلک بستهام................... در ميزند اما
نبايد چشم بگشايم
که ميترسم ......................بلرزد قلب من
فرمان دهد.............................. آغوش بگشايم
دوباره باز ميخواند مرا
و ميخواهد که پيوندي زنم ................من اين طناب الفت ديرينه را............. اکنون
درون سينهام............... غوغاست
دلم ميخواهد آغوش محبت را..................... به رويش باز بگشايم
ببخشم تا رها گردم............... من از دردي که هر لحظه............... مرا رنجور ميسازد
دلم پر ميکشد......................... تا او
دوباره حس تاريکي........................... مرا فرياد ميآرد
ولي نه
او دلت را سخت آزرده است
چه بايد کرد؟
خدا ميبخشد......................... اما من .................نميبخشم ؟!
با که اين را ميتوانم گفت؟
دلم ميخواست من را....................... او بخواند
تا بگويم
دوستش دارم
بگويم من دعا کردم بياید...................... بار ديگر
تا ببخشد او
ببخشم من
تا شروع ديگري باشد
ولي اکنون که او برگشته....................... ميخواند مرا
اينک؛ کلام مهرباني......................... بر زبان من نميآيد
دلم ميخواهد او باور کند........................ ديگر برايم نيست
اما هست!
و ميترسم که از چشمانم................... اين را او بفهمد
چشم ميبندم
نگاهش باز ميکوبد به پشت پلک هاي بستهام
اما نبايد چشم بگشايم
دلم ميخواهد او باور کند.................... بغض مرا ديگر
و او بايد بفهمد خاطرم را سخت آزرده است
و نور روشني در من..................... به نجوا باز ميگويد
ولي آخر تو هم اي خوب........................ بد کردي
و او را هم تو آزردي
نميدانم
ولي حالا که او بخشيده.................... بايد او بفهمد
من نميبخشم
که من اين هديه را آسان نخواهم داد
جدالي در درونم ميکند غوغا
ميان اين دو من
آيا کدامين من............................ در اين پيکار خواهد برد؟!
چه ميشد من رها ميگشتم......................... از اين کينهي جان سوز؟
و ميبخشيدم او را
نه
خودم را
که بيش از او خودم در رنج خواهم بود
که تلخي نبخشيدن به کام لحظههايم ..................زهر ميريزد
و ميميراند ..........اين اوقات زيبا را...

|
+|
نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن 1385 توسط ღ♥ღ فاطیما ღ♥ღ
|
| ارسال به دوستان