
به تو اي دوست سلام دل صافت نفس سرد مرا آتش زد، کام تو نوش و دلت، گلگون باد، بهل از خويش بگويم که مرا بشناسي: روزگاريست که هم صحبت من تنهائي است، يار ديرينه ي من درد و غم رسوائي است، عقل و هوشم همه مدهوش وجودي نيکوست، ولي افسوس که روحم به تنم زنداني است، چه کنم با غم خويش؟ که گهي بغض دلم مي ترکد، دل تنگم ز عطش مي سوزد، شانه اي مي خواهم که بگذارم سر خود بر رويش و کنم گريه که شايد کمي آرام شوم، ولي افسوس که نسيت. کاش مي شد که من از عشق حذر مي کردم يا که اين زندگي سوخته سر مي کردم، اي که قلبم بشکستي و دلم بربودي! ز چه رو اين دل بشکسته به غم آلودي؟ من غافل که به تو هيچ جفا ننمودم، بکن آگه که کدامين ره کج پيمودم؟ اي فلک ننگ به تو خنجرت از پشت زدي، به کدامين گنه آخر تو به من مشت زدي؟ کاش مي شد که زمين جسم مرا مي بلعيد، کاش اين دهر دورو بخت مرا برمي چيد، آه اي دوست! که ديگر رمقي در من نيست، تو بگو داغ تر ار آتش غم ديگر چيست؟ من که خاکسترم اکنون و نماندم آتش. ديگر اي باد صبا دست ز بختم بردار خبر از يار نيار دل من خاک شد و دوش به بادش دادم مگر اين غم ز سرم دور شود ولي افسوس نشد، ولي افسوس نشد...
*****************
اندوه مرا بچين كه رسيده است
من در آستان نگاهت بي سايه پي تکرار آيه عشقم
کعبهاي از نور تا به محراب وسجودم بر خاک
و چه غوغايي اي از آب و رنگ رسته ايستاده آينه رو در آينه
نزديکتر از آني که بگويم نگاهم فرسنگها فرسنگ سنگفرشها را تا شمار قدمهايت پاييد
تو اينجايي حتي نزديکتر و نزديکتر، نزديکتر از يک يک يادگارهايت
خيسم از شبنم نورخورده بلورآگين تنت
نفسم پيچيده در آشفتگي خيال انگيز هر رشته مويت
پيدايم و گمشده در تقدس چشمانت
دلباختهام
مست...
نگاه کن که غم درون ديده ام
چگونه قطره قطره آب مي شود
چگونه سايهء سياه سرکشم
اسير دست آفتاب مي شود
نگاه کن
تمام هستيم خراب مي شود
شراره اي مرا به کام مي کشد
مرا به اوج مي برد
مرا به دام مي کشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب مي شود
**************
ترسم از شب نيست ... ترسم از نبودن نيست ... ترسم از دلي است که پرده پوشي نميداند ... و زماني که بيهوده بگذرد ... و باز در امتداد شک و دلهره ... اسير وسوسه انديشه هاي خود به راه خود برويم ... راهي که هر لحظه ترس و دلهره ، بر اندام شب ، مي اندازد ...!
ترسم از تکرار است .. تکراري سخت سرد ، تکراري که بي تو باشم ... دلم از تکرارم برتو دلهره و غصه ام را دو چندان ميکند ... ! که نکند برايت تکراري را تداعي کنم که خسته از تنم ، ذهنم ، صحبت و ماندنم شوي ...! من از تکراري شدنم ميترسم ...! من از رفتنت ميترسم ... من از نبودنم ... من از صداقتي که بيهوده بگذرد ... ! من از مرگ عشق ميترسم ... من از بي تو بودن ... من از سکوت ميترسم ... من از خسته شدنت ... من از بيهوده بودنم سخت ميترسم ...!
يه نفس همنفسم باش، نذار از نفس بيافتم !
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1385 توسط ღ♥ღ فاطیما ღ♥ღ
|
| ارسال به دوستان