بسم الله الرحمن الرحیم ......
یا ایها الذین آمنوا اٍن جاءکم فاسق بنباْ فتبينوا.... أن تصيبوا قوماً بجهاله... فتصبحوا علی ما فعلتم نادمین . ...... صدق الله العلی العظیم .
سلام دوستای خوبم سال نو مبارک
کریما!
ای خدای روشنایی ها و سرچشمه ی زیبایی ها، وجود تاریک مارا به آفتاب لطف و کرم خویش آراسته گردان و ندای دل هایمان، اشارت چشمانمان، آهنگ کلاممان و تکاپوی جانمان را آنگونه که شایستگی بندگی توست هدایت فرما و از مرداب گناه برهان و چنان کن که تنها برای خشنودی تو گام برداریم

به جرم اينكه خيلي ساده بودم
به زندان دلت افتاده بودم
اگرچه حكم چشمانت ابد بود
براي مرگ هم اماده بودم


مي دانم چند شب و چند روز است كه من بي خبرم .... چند صبح گذشت و چند خورشيد به افق پيوست كه من در انديشه هاي خويش سر در گريبان تنهايي ميان لبخند و تكرار غوطه ورم .... چند شكوه جا مانده ؟ .... يادم نيست ! دلم براي تك تك نگاههاي سبز تنگ مي شود .... من ،شيفته تازگي و هراسان از غار تنهايي ، دست به سوي كليد نگاهي دراز كرده ام كه رمز تمام قفلها را داشته باشد ...
راستي خيال است اين يا وهم ؟ اميد است يا سراب ؟ نمي دانم ... هنوز پس از عبور از تمام جاده هاي نفرت و فريب ، زشت و زيبا ،دروغ و حقيقت همچنان تازه تر از نسيم بهاريست دلم ... و به خود مي بالم كه شيفته زاده است مرا.. خالق جهان آفرين ! هر كه تن اين درخت استوار را به ناخن دل سنگي خراشيد ... سايه بانش را دريغ نكرد زيرا كه درخت سرو آزاده است و سرافراز و سايه تنها شعريست كه از بر كرده است .........
خواستم انسان باشم و دو سپاه را بر خويش برانگيختم:( ستم و نادانى! )
و آتش از دو سنگر بر خويش گشودم: (آشنا و بيگانه)
. چنگال ددان نداشتم. منقار كركسان نداشتم. با نيش كينه نبودم. با خارائى در سينه نبودم. از ناورد گريختن نخواستم. با نامرد آميختن نجستم. بند حقيقت پاى گيرم شد. صور سرنوشت ..آژيرم شد.
بكوب اى طبال.. كه دوران چرخش است: گردباد خون بر خاك. طوفان نوح در روح. رزمى است كه رستمانش بايستى. بحرى است كه سندبادانش شايستى و من شراعم در اين كولاك، ناچيز است.
بدخواهان نگرانند كه تا كى از فشار دشنه بر سينه فرياد برآورم. ولى دلاورى در خاموشى است، خردمندى در دريافتن است.
لب بسته با عزم پيمان ايستاده ام. از خواب تا عذاب، بيدارى من رعشه چشم براهى است. و سروشى مى گويد با تمام توان رسن هاى آينده را بكش تا اين سفينه گوهرآمود، از درون موج هاى كف آلود، فراتر و فراتر آيد.
اى سيمرغ آتشين بر ابر هاى نيلوفرى! پرواز مكن! كريچه ام تنگ است و آنرا گوركنان انباشتن مى خواهند. اندكى بپاى! چه دانى كه تا صبح ديگر كريچه را بسته نيابى؟
ولى سيمرغ را بال ها از پرواز است.

بر روي ما نگاه خدا خنده ميزند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم
زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش
پنهان ز ديدگان خدا مي نخورده ايم
پيشاني ار ز داغ گناهي سيه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا
نام خدا نبردن از آن به كه زير لب
بهر فريب خلق بگويي خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبي در ميان جمع
بر رويمان ببست به شادي در بهشت
او ميگشايد ... او كه به لطف و صفاي خويش
گويي كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
طوفان طعنه خنده ما زلب نشست
كوهيم و در ميانه دريا نشسته ايم
چون سينه جاي گوهر يكتاي راستيست
زين رو به موج حادثه تنها نشسته ايم
ماييم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايم
ماييم ... ما كه جامه تقوا دريده ايم
زيرا درون جامه به جز پيكر فريب
زين راهيان راه حقيقت نديده ايم
آن آتشي كه در دل ما شعله ميكشد
گر در ميان دامن شيخ اوفتاده بود
ديگر به ما كه سوخته ايم از شرار عشق
نام گناهكاره رسوا نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان
در گوش هم حكايت عشق مدام ‚ ما
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جريده عالم دوام

دلم چون مرغ در بندي كه از بند و قفس رسته
پناهش ده كه بر بامت پناه آورده بنشسته
..::.. فاطيما ..::..
|
+|
نوشته شده در دوشنبه ششم فروردین 1386 توسط ღ♥ღ فاطیما ღ♥ღ
|
| ارسال به دوستان