این منم .. بانوئی شرقی ..

این منم .. بانوئی شرقی .. از شرقی ترین دیار .. شهرزاد بی شهریار شبهای هزار و یک شب تنهائی های تو .. تجسم تلخی از یادواره های قصه های روزگار تو ... تندیسی از عشـــــــــــــق .. تعبیری از فریادهای بی صدای سوگلی های دیار تو .. این منم ... سبوی ننوشیده و شکسته به جرم بد مستی های شبانه تو .. این منم .. ترنم باران در بغض همیشه نشسته در صدای تو .همیشه چکیده بر گونه های تو ... با دلی تاوول خورده از سوزش عشق .. با نگاهی پر از حسرت از بدرقه های گام های رفتن و آمدن های تو .. ..با لبانی تفیده از خواهش های بی جواب مانده از پاسخ های تو .. 
این منم .. در آستان نگاه تو ..در امتداد خط خیال تو .... هراسان از هراس های بی زوال تو .. چشم براه باز آمدن و باز آمدن های تو .. آغوشم رو به وسعت عشــــــــــق گشوده و بال گسترده..تا تنگا تنگ هرم نفسهای تو ... ای همه آرامشم از تو پریشانت نبینم .... چون شب خاکستری سر در گریبانت نبینم .. تکیه کن بر شانه ام ... ای شاخه نیلوفری رنــــــــــــــــگ .. تاغم بی تکیه گاهی را به چشمانت نبینم ..
همه شب.. از گوشه نیمه باز پنجره اتاقکت.. که فاصله ی ..مرز و حد بین من و تو بوده .. نگاهم تا قلمروی بسترت ترا پاسداری کرده وصدایم زمزمه های لالائی شبانگاهان تو بوده .. و روحم احاطه گر حریم خلوت تو .... با هر نسیم لمست کردم و با هر آوا صدایت .. و ..........
و تو .. خدایت را میخوانی ... که خدایم چه خاموشی ... و در پندار خویش مرا معشوقه ای بی خیال .. خفته در خواب ناز به تصویر میکشی .. و فریادت .... که تا فراسوی درونم پژواک کنان .. طنین خواهش های ترو سر میدهد ..

جدالی همیشگی در درون
می پرسند عاشقی ؟
آری عاشقم
عاشق کی؟...........
عشق یک اتفاق نیست که ظهور نامی را موجب باشد
عشق چونان نوریست که مبدا آن ازل و مقصد او ابد و سهم تو از عمر در ظهور اوست ، درست همانند هاله ای از غبار که به طول بودن خویش در عرض نور پاره ای از وجود نور را نشان میدهد.
عشق دریای خروشانی ست که می رود و دوران عاشقی تو کشتی متلاطم آن اقیانوس پهناور. و این تویی که با اراده خویش دوام این سفر را معین میکنی. گاهی نیمه های عمر کشتی ات را به دریا می افکنی و گاهی اواخر آن . گاهی به چند صباحی قناعت می کنی و گاه تا ابد در این دریای مواج پیش میروی و هراسی به دل راه نمی دهی.آن دم که به اولین طوفان ترس ادامه راه وجودت فرا گرفت و پهلو گرفتی و لنگر انداختی ، دوران عاشقی تو نیز به پایان میرسد.
گاه ناخدای قلب تو چنان سکان را بدست میگیرد که این کشتی و این دریا تا ابدیت به سفر عشق می رودو هیچ پایانی برایش نیست.
یا شاید عشق همه حجم سنگین پشت دیواره سد دل باشد و سهم تو از عشق همان دریچه قلب توست که تا چه نهایتی باز شود و تا چه پهنایی بتابد. اما نکته درین است که هرچه دریچه قلبت پهنای بیشتری داشته باشد حجم پشت سد سنگین تر میشود و تو عاشق تر . این تساوی تنها از شکست عقل است در برابر عشق. و این عشق است که همه معادلات را در هم میشکند .
عشق به خدا......
|
+|
نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386 توسط ღ♥ღ فاطیما ღ♥ღ
|
| ارسال به دوستان