|
مرد نومید پنجره رابست........
انگاه بارشی نو درگرفت.........
بارشی از درون...بارشی نهانی........
نم نم عشق....مرد مجنون شد...... طوفانی
سیلش روان................. از اشک بر درگه حق
بار اله نالید.....بارید و بارید...................
از عشق گفت.. ازدلبرش.... از ساقی سیمین برش
آه............ ای خدا ای............دلربا
اه.............ای خدا دلدار..........ماه
اه ای خداوند جلیل ............... اه ای اله بی بدیل
اه ای سکوت سربلند................ اه ای سراغاز عزیز

....... ღ♥ღ...وسکوتی شبنمی اشکی فرو شد.... ღ♥ღ
هنگامه ای بر خواست...................
اه سرخی از نهان اغاز شد....یاسمن باناله اش دمساز شد
قطره...... قطره........... بارشی.... سرشار شد.....
ღ♥ღ نسترن اغاز شدღ♥ღ
چیکه......... چیکه........می چکید......ابر سفید
سرخ رنگ و سرخ جان و سرخ گون
لاله ای از پنجره امد برون.....نغمه ای نو در گرفت لیلای خون.........
شبنم گلبرگ عاشق نیلگون
قطره....... قطره......مچکید از اشک خون
گشت اندر وادی شور و فنا
جمله پرسش های او گشته خدا
جز اهور نغمه ای دیگر نبودبر لبش این نغمه افزون تر ز اه
بانگ عشقی از ازل اغاز شد شور عشقی عاقبت در ساز شد

ღ♥ღ ساقی نیلوفری پیدا شدهღ♥ღ
ღ♥ღ عشق طوفانی ببین شیدا شده
نیست درویشی و مردی جز خدا هو همان بود و همان هست و فنا
جمله پاسخهای ما هو بار اله
درد ما درمان علتهای ما
عشق او خنیاگر جانهای ما
هفت وادی در فنا آغاز شد
در فنا آری خدا اغاز شد
نور یزدان در ازل جاری شده
ساقی سحبای جان جامی شده
دستش از گل نورش از خورشید
..........هو دلدار حق
بسته بار گیسوان دلدار مست
از تبار دلستان لولیان ...............
ساقی گیسو کمان مو لیان

سنگ و شیطان با همان رفتار مست آمدی ای دلستان می پرست
مرد درویشی جنون انبار کرد ساغری دل را ز حق فریاد کرد
مست گشت مست سنوبر .....................نو بهار
مست ماهی های دلدار نگار
مست شد در بهنه دل ماندنی جاودان اندر شقایق بودنی
وادی اخر دمادم عشق بود نور بود ..........پیمانه جام شور بود
سوخت آن پیمانه از مردی حق ساغر ساقی فزون شد از فلق
محو شد اندر فنای عشق یار رسته از اندوه و آه بیقرار
عاقبت پاسخ شنید از آسمان از خداوند دمادم در نهان
عابد و معبود هو رب جلیل عاشق و معشوق عشق بی بدیل
بارشی دیگر ز عشق اغاز شد مرد سوی بیکران پرواز شد
دست در دست شقایق می سرود بوسه بر روی اقاقی می نمود
عاقبت دریافت عشقش را جنون وادی عشق است وادی جنون
مرد با دلدار دل نیلوفری....چون یکی شد عشقشان باریدنی
دلبرش پیوسته با او بود و او ...هم نمی دیدش چو بودش غرق او
چون فنا گردید درشور خدا....عاقبت دید آن نگار دلربا
مست شد از عطر و بویش لاله شد عاشق و مجنون و دل پروانه شد
گشت در اغوش دلبر در فنا او همان بود وهمان هست یار دلربا
وادی اخر .....................
وادی اخر رسید مجنون مست در نگارش گشت سحبای الست |