نامه آخر...
شمع من امشب زیارت میکند پروانه را
من به قربان میروم خواننده این نامه را
پروانه گر سوخت راز دگر را فاش کرد....
یعنی سحرگاهان بدان بنیاد عامل میرسد....

زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟ زندگي کن ؛
زندگي افسانه نيست گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را; زير باران آتشي در جان
توست؛ قمري تنها پي دستان توست;
پيله پروانه از دنيا جداست؛ زندگي يک مقصد
بي انتهاست; هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست.
نامه ای در بی کسی است....

.....
فرق منو پروانه همین بود در عالم
پروانه پرش سوخت ولی من جگرم
خداوندا !
دستانم خالي اند ودلم غرق در آمال.
يا به قدرت بي کرانت دستانم را توانا گردان
يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي کن .
|
+|
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 توسط ღ♥ღ فاطیما ღ♥ღ
|
| ارسال به دوستان